دختر عزیزم روزت مبارک(حرف های جا مانده)
سلام دختر کوچک رویاهای من.عزیزکم تولد حضرت معصومه بهترین و والاترین دختر دنیا رو به صورت ماهت و قلب پاکت تبریک میگم و امیدوارم که خانم فاطمه معصومه رو دوست و الگوی خودت فرار بدی.دختر زیبای من قبل از بوجود اومدنت من با حضرت معصومه دوستی خبلی نزدیکی پیدا کرده بودم و هرجا گره ای تو کارم می افتاد ایشون رو واسطه بین خودم و خدای خودم قرار می دادم و چندین بار معجزه حضرت رو واسه گره گشایی کارام دیدم و حسرت می خورم که بواسطه گناهام رابطم کمرنگ شده.نازنینم همون مدتی که تو فکر مامان شدن بودم یه سفر ضروری واسه بابا وحید پیش اومد که بریم تهران.من دوست نداشتم برم چون را طولانی بود و 2روزه باید بر میگشتیم ولی بخاطر اصرار همسر عزیزم و اینکه تنها نباشه رفتیم قبا از سفر دلم خیلی هوای مشهدالرضا رو کرده بود ولی شرایط رفتن رو نداشتیم.تو مسیر که میرفتیم تهران ,قم وایسادیم واسه زیارت حضرت معصومه.چند ساعتی تو حرم بودیم حرم خیلی خلوت بود اینقدر دلتنگ زیارت بودم که از اول تا انتهایی که حرم بودم خودم رو به حرم چسبونده بودم و درددل می کردم.اون موقع تمام دغدغه زندگیم کار وحید جان و بچه دار شدنم بود.تمام دعام درمورد نی نی ایندم که شما باشی این بود که مامان یه فرزند سالم و صالح باشم فرزندی که باعث روسفیدی و عزت و اعتبارم باشه.فرزندی که امام زمان دعاگوش باشه فرزندی که محبت اهل بیت پیامبر تو وجودش باشه از پسر یا دختریش حرف نزدم از زشت و زیبایی یا چیزای دیگه حرف نزدم فقط از سالمی و عاقبت بخیریت حرف زدم هنوزم دعام همینه.اینقدر زیارت لذت بخشی بود که انگار از زیارت مشهد اومده بودم .سفرمون سفر پربار و معنویی بود تو همون سفر به زیارت امامزاده صالح و شاه عبدالعظیم هم رفتیم.بعداز برگشت از سفر با نامیدی از تست بی بی چک استفاده کردم و دیدم جواب +.باورم نمیشد یعنی من مامان شده بودم!نمیتونستم باور کنم که این مدتی که من فکر نمیکردم باردارم نطفه فرزندم تو وجودم بوده.حس عجیبی بود خوشحالی ترس نگرانی همرو باهم داشتم.هرروزم شده بود انتظار!روزای خیلی سخت ولی شیرینی بود.بعداز 2هفته که از جواب ازمایش گذشت اذیتای نی نی کوچولوم شروع شد.خیلی بدحال بودم.بعضی روزا مرگ رو به چشم خودم میدیدم.تنها دادرسم اول خدا بود بعد همسر محبوبم.احوال بدم یک طرف ,دوری و دسترسی نداشتن به خانوادم از طرف دیگه .شبا تا صبح از شدت ضعف و بی حالی فقط ناله میکردم و به خودم میپیچیدم و روزا کارم استفراغ شدید بود.بعضی روزا 15 بارهم استفراغ می کردم.خیلی بد بود احساس می کردم هیچکس حال بدم رو نمیتونه درک کنه.از شانس بدم تو مدت بارداریم همه مریضی سراغم اومد 3 بار سرماخوردگی خیلی شدید,سر درد و چشم درد ,پایین بودن جفت,کلیه درد...و بدتر از همه استخون درد که بخاطر مشکل کلیه م قرص کلسیم نمی تونستم بخورم و استخون درد امونم رو بریده بود.و بعضی روزا فشار استفراغ بحدی بود که خون دماغ میشدم و سرم میزدم.و با تمام حال بدی که داشتم سعی میکردم کارایی که تو روحیه معنوی داشتن فرزندم تاثیر داره رو انجام بدم.سونو 5 ماهگی رو که انجام دادم خودم و همه کسایی که دوستت داشتن منتظر بودن تا از جنسیتت خبردار بشن ولی شما همرو سرکار گذاشتی و خودت رو قایم کردی .البته 90% کسایی که من رو میدیدن میگفتن پسر داری! و وقتی 7 ماهگی سونو کردیم و دیدیم که شما دختری من و بابا وحید که از ذوق زبونمون بند اومده بود.دکتر شما خانم دکتر مهناز پاک نیت بود.خیلی دوستش داشتم وقتی واسه سونو پیشش میرفتم چنان ازت تعریف میکرد که احساس نمیکردم که تو شکممی احساس می کردم کنارمی.دکتر بهم میگفت وای چه اخمی داره.یا می گفت عجب دماغ گرد و قلمبه ای داره ولی نترس که تا اون موقع که بدنیا بیاد کوچیک می شه.دستات رو نشونم میداد و انگشتات رو واسم میشمرد یادمه یکی از دستات رو مشت کرده بودی و باز نمیکردی که بشمارش.روزای شیرینی بود وقتی تو شکمم تکون می خوردی و سنگینی وجودت رو احساس و تحمل می کردم.هربار که بابا وحید دوست داشت تکونت رو احساس کنه شما خودت رو لوس می کردی و تکون نمی خوردی و بابایی ناراحت میشد چون دلتنگت بود.یه بار همینکه بابا دست گذاشت رو شکمم که با گل دخترش حرف بزنه شما همون لحظه دستت رو باز کردی جوری که بابا حرکت انگشتات رو متوجه شد و اینقدر واسش لذت بخش بود که هیچوقت یادش نمیره.7 ماهه بودم که خاله زهرا و باباجون و مامان جون با یک عالم وسیله اومدن پیشمون و سیسمونیه اولین نوه دختریشون رو تحویل دادن .خاله زهرا با کلی ذوق و خوشحالی اتاق شمارو چیدمان کرد.وقتی 50 روز از اومدنت به کنارمون مونده بود یه اتفاق بزرگی افتاد و پسر عمو امیر حسین بدنیا اومد فردای تولد امیرحسین که اولین بار دیدمش و بغلش کردم احساس دلتنگی به جگرگوشم یحدی رسید که شبم رو با گریه صبح کردم.50 روز دیگه صبوری کردم تا رسیدیم به تاریخ21/3/1391 یک صبح ارام در اخرین روزهای بهار .ساعت 7 صبح مامان الهام با تو شکمی 9ماهه اش و بابا وحید و مامان جون و خاله زهرا بسمت بیمارستان کوثر رفتیم ناگفته نماند قبل از وارد شدن به بیمارستان برای اخرین بار استفراغ کردم و بعداز سرحال شدنم اماده رفتن به اتاق عمل بودم.و ساعت 8:45 دقیقه صبح بود که فرشته ها فرشته کوچولوی من رو زمینی کردن و اونو تو اغوش منتظر من گذاشتند.و من ساعت 10:30 بهوش اومدم و وقتی اوردنم تو بخش صدای یه گریه ی وحشتناکی تمام بخش رو گرفته بود و اون صدای ناز مهدیسم بود که از گرسنگی و دوری مامانش همه رو کلافه کرده بود. همینکه خاله زهرا رو دیدم گفت بیا ببین چه دختر ناز و شکمویی داری.با دیدنت اشکم سرازیر شد و بعداز مطمئن شدن از سلامتیت ارامشم دوچندان شد و شما با حرص و ولع شروع کردی شیر خوردن و خیلی زود خوابت برد.نی نیه اروم و صبوری بودی .مطمئنم که صبوریت بخاطر خوندن مکرر سوره والعصر بوده.و زندگی جدید شیرین 3نفرمون شروع شد.و ما با خوشحالی خیلی زیاد داریم قد کشیدنت رو میبینیم و سپاسگذاریم از خدایی که این غنچه گل رو به امانت دست ما سپرد .
عکس های جامانده:
این جواب ازمایشمه که روز 23/7/90 گرفتم و از بارداریم مطمئن شدم.

این اولین سونو گرافی که انجام دادم .دخترطلام اینجا 8 هفته و 1 روزست.قشنگترین حس بارداریم وقتی بود که صدای قلبت رو شنیدم .بند بند وجودم از صدای قلبت لرزید و حس مادری رو در خودم باور کردم.

این چند دقیقه بعد از زمینی شدنته فرشته نازنینم که تو بغل خاله زهرا خوابیدی و منتظر مامان الهامی.ببین چقدر ماهی!صورت نازت با اسمت بهم می نازن.اینجا ما خوشحالیم و فرشته های اسمون ناراحت که بهترین دوستشون از کنارشون رفت.

این عکس بعد از اولین شیر خوردنته که بعد که شکمت سیر شد اروم به خواب ناز رفتی.

این بند ناف مهدیس نازمه که 7 روزه افتاد.بهم میگفتن بندازش یه جای خوبی مثل دانشگاه تهران تا ایندش اونجا باشه.ولی من به خرافات گرفتم و نگرش داشتم واسه یادگاری .




مهدیس عزیزم 1 ماه از روزهای انشااله خوب زندگیش رو تمام کرد.این عکس رو بابا وحید ازت گرفت فقط به این دلیل که رنگ چشمات تو عکس بیفته.اخه چشمات طوسی با رگه های ابی بود اینقدر رنگ چشمات زیبا بود ولی تغییر کرد و الان تقریبا میشی پررنگ شده.

قربون نی نی قنداغی مامانی بشم الهی که هروقت قنداغ میشدی بزور دستت بعد پات از قنداغ میزد بیرون.


پدر و دختر اماده رفتن به اولین مهمانی بعداز 40 روزگی مهدیس بانو.

و اینجا اماده رفتن به خونه عمو سعید برای اولین بار شدی.


الهی مامان بمیره که رنگین کمانم تب گرفته.نمیدونی چه روز سختی داشتم اینقدر سخت بهم گذشت که غذام شده بود گریه.جوری که شیر نداشتم بهت بدم.علت تبت معلوم نبود 45 روزه بودی تازه از خونه باباجون اومده بودیم خونه خودمون.بد بود.خیلی اذیت شدم.فکر کنم چون اب به اب شده بودی اینجوری شدی.


اینجا شما 2 ماهه هستی.

3ماهگی عسل بلای خونه.

دخترک 5 ماهه من ,روروکی شده.البته الان که شما 18 ماهه هستی بدجور بهانه تو روروک نشستن میکنی و ما چند روزه بساط روروک خانم رو دوباره پهن کردیم.

اولین بار که تونستی پاهات رو بگیری 4 ماهه بودی:


چقدر تشنه ای عزیزکم:

این عکس ها مال اونوقتیه که سینه خیز میرفتی.بعضی وقتا اینقدر تند سینه خیز می رفتی که اگه با یه سرباز مسابقه میذاشتی اول میشدی.باباوحید عاشق سینه خیز رفتنت بود. اولین بار 7 ماهه بودی که سینه خیز رفتی.


مهدیس 8 ماهه شده و بار سفر رو بسته و با بابایی و مامان به تهران میره برای گشت و گذار.دخترم جای 4 دست و پا رفتن نداشت و خیلی اذیت بود و بابا جونیش واسش یه خونه کوچیک تو ماشین درست کرد تا راحت باشه

توپولویم توپولو. نه ماهه اای توپولو:

10 ماهگی دخمل طلایی:

پیشی پیشی ملوسی.چرا خودت رو اینقدر کثیف کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟











فرشته ای در خواب:






ابتنی در روزهای تابستان:




انگشت بدم خدمتتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


زیارت قبول عزیزم:
نور چشمم می خواد به پابوس امام رضا بره.ایشلا که نوکری امام رضا سعادتت بشه.سفر مشهد رو با پدر جون و مادر جون و عمه زهرا و عمو صادق رفتیم سفر 5 روزه خیلی خوبی بود.به شما که خیلی خوش گذشت چون عمه زهرا یا به قول خودت عمه یهیا کنارت بود و میتونستی راحت با گوشیش بازی کنی.این عکس رو تو قطار ازت گرفتم:


دخترم دعا واسه امام زمان یادت نره.



مروارید مامان خوشحال و دلتنگ از زیارت امام رضا برمیگرده:

اولین زیارت مهدیس به حرم حضرت معصومه:


اولین زیارت مهدیس به حرم حضرت شاه چراغ :

اینجا 14 ماهه شدی و اومدی شاهچراغ:

عکس عکس عکس:::
دروازه قران:



بلال خوری در چمران:

ارامش روی چمن:



ماشالا به عروس کوچولوی خودم.ایشلا تو سفید بختیت رو ببینم تاج سرم.لحظه لحظه عمرم زندگیم و جوونیم رو به پات میریزم و خودم رو فدات میکنم تا ارامش و سعادت و خوشبختیت رو ببینم.





مهدیس جان تابع مقررات:


گشت و گذار عصرانه مادر و دختر در محوطه خانه:

مهدیس و عمو صاذق و عمو عبداله


خانم خانما به خرید میره...............
تا وقتی دخترم نی نی کوچولو بود هروقت میرفتیم هاپر استار تو سبد خرید میذاشتیمت و خرید میکردیم.یه بار یه اقایی وقتی شما رو دید اومد بهمون گفت مگه اینجا نی نی هم میفروشن؟و کلی باهات بازی کرد.هرجا میرفتی همه رو دور خودت جمع میکردی.




این عکس هارو خونه عمو علی ازت گرفتیم.


این عکس رو تو ایینه اسانسور ازت گرفتم.


این عروسکت رو خیلی دوست داشتی فکر کنم چون شبیه خودت بود دوسش داشتی.ولی حیف که گم شد.




وای وای چه تاولی....
یه روزه پنج شنبه ای با باباجون اینا رفتیم شاهچراغ .ناهار رو قرار بود بیرون بخوریم هوقتی به کبابی رسیدیم تنور مرغ کنتاکی جلو در مغازه گذاشته بود شما بکدفعه دستت رو زدی به بغل تنور و فقط یه اشاره شد ولی دست مهدیسم بدجور سوخت.اینقدر گریه کردی که از حال رفتی.


شیطنت از چشمای نازت میریزه هااااااا

بدون شرح.....................




دختر عزیزم روزت مبارک(حرف های جا مانده)
